داستانک انبار کردن افلام

داستانک انبار کردن افلام

انبار کردن اقلام

حواس جمع

اوایل انقلاب بود. برنج کم گیر می‌آمد. گفتم: «داری برمی‌گردی، سر راهت دوتا گونی برنج بخر.» وقتی آمد، فقط یکی دستش بود. گفتم «معلومه حواست کجاست؟ مگه نگفتم دو تا، چرا یکی خریدی؟» گفت «اتفاقا چون حواسم جمع بود یه گونی خریدم.»
-یعنی چی؟
-حواسم بود که اگه دوتا دوتا از هر چیزی بخریم و توی خونه انبار کنیم، ممکنه بقیه نتونن همون یه دونه رو هم بخرن.

🌹 شهید شکرالله شحنه
🗣 روای: مادر شهید
📔 زمزم هدایت، ج5، ص260
🏷 #داستانک #هفته_دفاع_مقدس

نظر دهید !!!

نظر شما برای “داستانک انبار کردن افلام”

شما باید وارد شوید تا قادر به ارسال دیدگاه باشید.

قالب وردپرس